شاباجی خانم

نویسنده: پونه ابدالی

خون توی دست‌هایم می‌دود. مهران مثل همیشه دارد روده درازی می‌کند. کلت را از غلاف ذهنم بیرون می‌آورم و روبه رویش می‌گیرم و خیلی جدی می‌گویم:«خفه شو!» ذره‌ایی هم دستم نمی‌لرزد. لوله‌ی اسلحه درست روی سیبک گلویش که دارد بالا و پایین می‌رود نشانه رفته. دقیق‌تر که نگاه می‌کنم اگر توی حلقش شلیک کنم قسمتی از استخوان‌های گردن،حنجره، شاید ذره‌ای هیپوتالاموسش از هم خواهد پاشید. حتما خون شتک خواهد زد به کتابخانه‌ی پشت سرش به اسناد لانه‌ی جاسوسی و واقعیات توسعه‌نیافتگی. مقداری هم روی آن خرس کوچک کنار کتاب کلیات فلسفه خواهد پاشید.

چسب زخم ۱ و ۲

نویسنده : ابراهیم رها

یه روز یکی داشت برف های پشت بام رو پارو می‌کرد. بهش گفتن هم پاروش خوبه ، هم ایزو گامش بد نیست، هم دیوار پشت بوم محکمه ، خیالت راحت به حرف ما اعتماد کن.
حین کار افتاد پایین و گردنش شکست. پرسیدن پاروش مشکل داشت یا برفش؟ گفت : هیچکدوم، اعتمادش!